تبليغاتX
حنا دختری در مزرعه

روز مادر را به همه ی مادرای گل و دوست داشتنی تبریک میگم

مادر عزیزم خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:26  توسط حنا   | 


مادرم چشم به راهه از سفر بیام شب از خدا میخواد که من سحر بیام

 دعای خیر مادرم پناهمه میدونه که جاده رو بی خطر میام

همین روزا میبندم کوله بارمو خبر میدم که دارم از سفر میام

میگم مادر خبر بده به عالم بگو منه خسته ی در به در میام

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

 همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

تموم کوچه رو چراغونی کن جای من هزار تا قربونی کن 

بگو اون داره بر میگرده میاد مادر دور سرت بگرده 

گلاب بپاش رو سنگ فرشه ی تهرون جارو بکش روی غم قلب حیرون

شرابو هدیه کن به زنگ خالی بگو دارم میام به اون حوالی

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

 همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

حنا بار سفر روبسته و چهار شنبه به کرانه های آسمون پرواز خواهد کرد و بامداد پنجشنبه به خاک پاک ایران و به آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط حنا   | 


چهارشنبه توی یکی از پاساژها جشنی به مناسبت روز مادر بود و من و خواهرم و پرنیان هم به طور خیلی اتفاقی به این جشن رسیدیم. در بدو ورود مهمونا به هر مامانی یه شاخه گل رز میدادن که روشون یه شماره بود و می خواستن که آخر جشن یه قرعه کشی کنن و به چند تا مامان هدیه ای بدن. من هم که دلم گل رز میخواست لابلای جمعیت رفتم و خودمو قائم کردم و فقط دستم عین کارآگاه گجت جلو رفت و گل گرفتم و شیطون گولم زد و این کار رو چند بار تکرار کردم تا اینکه در آخر ۶ تا شاخه گل داشتیم.من هیچوقت به حق خودم قانع نبودمو همیشه زیاده خواه بودم (البته خیلی های دیگه هم بیشتر از یه شاخه گل داشتن اینوریها هم از این کارا بلدن) بعد مراسم گل دهی یه مسابقه ی دو بین ۱۲ تا از مادرا برگزار شد و از بین همه شون هم یه پیرزن برنده شد نه اینکه اول شه چون از همه پیرتر بود و از همه بیشتر تلاش میکرد جایزه رو به اون دادن. حالا میخوام اون خانومو براتون توصیف کنم یه پیرزن ۷۵-۷۰ ساله با موهای بلوند شده و بلوز طلایی و کیف طلایی و کفش پاشنه ۸-۷ سانتی طلایی و آرایش قرمز جیغ و دامن کوتاه مشکی. وقتی هم ازش خواستن که بره روی سن برای تشویق شروع کرد به اسپانیایی رقصیدن و بالا و پایین پریدن. حالا من جوون که به خاطر کمبود صندلی مجبور شدم وایستم بعد یه ربع وایستادن خسته شدم و رفتم جلوی جلو روی زمین نشستم و ادامه جشنو در این وضعیت نگاه کردم بعد اینکه اون خانومو دیدم با اون همه انرژی از خودم و بقیه خجالت کشیدم و در انتها هم به علت طولانی شدن برنامه نتونستیم تا آخر بمونیم و با کلی گل برگشتیم خونه.

پنجشنبه هم من و خواهرم به همون پاساژ رفتیم و توی دو تا از فروشگاه ها تبلیغ محصولات LANCOME و Maxfactor بود و هر کسی که میخواست آرایشش میکردن. من و خواهرم هم برای محصولات LANCOME اعلام آمادگی کردیم (افتخار دادیم) و نشستیم تا یه خرده خوشگلمون کردن بعد اون هم که احساس خوشگلی بهمون دست داد و به یه آتلیه تو همون پاساژ رفتیم و یه چند تایی عکس انداختیم. من زیاد از عکسام خوشم نیومد ( شکسته نفسی میکنم) خواهرم میگه که خوبن. 

امروز(جمعه) هم توی مدرسه پرنیان واسه مادرا جشن گرفته بودن و اونجا هم در بدو ورود به همه گل مبدادن (خوشبختانه به من هم دادن و نزاشتن گجت شم) همه بچه ها گروه گروه میومدن و شعر میخوندن و نمایش اجرا میکردن. یه جای برنامه وقتی بچه ها داشتن شعر میخوندن مادرا گریه کردن و من که نمی دونستم محتوای شعر چیه فقط میدونستم غم داره و من هم که سه ماهه دلتنگ مامانم هستم دلتنگتر شدم و دلم گرفت...     نمردیم و روز مادر اسپانیایی ها رو هم دیدیم..

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط حنا   | 


سیزده روز تا پایان مسافرتم مونده و بعد اون به ایران برمیگردم و دو ماه بعد اون خواهرم و پرنیان هم میان.  قرار بود با هم برگردیم اما من نمیتونم بیشتر بمونم چون دقیقا روز پروازم ویزای آلمانم تموم میشه و خواهرم هم به خاطر مدرسه پرنیان مجبوره که بمونه. الان داریم کم کم سوغات سفرم رو میخریم. واسه من هم کلی سوغاتی خریده شده که با خودم ببرم اما یه سوغاتی دارم با خودم میبرم که اگه تنبلی نکنم میتونم برای همیشه نگهش دارم و اون هم وبلاگمه. آخه من این وبلاگ رو دو هفته بعد اینکه اومدم اینجا درست کردم و میخواستم خاطرات سفرم رو توش بنویسم اما بیشتر از گذشته و کمتر در مورد مسافرتم نوشتم. چون اینجا نسبت به وقتی که ایران بودم بیشتر به دوران دانشجویی و دوستام فکر میکردم. شاید بعدها بخوام در مورد خاطرات اینجا بنویسم و اینطوریه که هیچوقت خاطراتم به روز نیستن و همیشه با تاخیرن. مهم نیست سعی میکنم که هر کدوم از قلم افتاد و توی وبلاگم ثبت نشد توی ذهنم ثبت بشه.

با اینکه کمتر از سه ماهه که اینجام احساس میکنم بیشتر از ایناست که خانواده م رو ندیدم. هر شب دارم خواب می بینم از خواب خانواده م و فامیل درجه یک بگیرین تا تمام همسایه های چند کوچه بالاتر و پایینتر. دیگه خواب آدمای زنده همه رو دیدم و کم آوردم رسیدم به اموات. از بس که خواب می بینم صبحا که بیدار میشم خسته ام و احساس میکنم توی ۹-۸ ساعت که خواب بودم تمام دنیا و آخرت رو دور زدم و برگشتم.

یه مسئله دیگه هست اینه که نمی دونم چرا هر وقت برنامه ریزی میکنم خیلی کندتر پیش میرم و همیشه از برنامه عقبم. اما اگه برنامه ریزی در کار نباشه اون کار رو خیلی سریعتر انجام میدم . دوران دانشجوییم هم همینطور بود آرزو به دل موندم من هم مطابق برنامه از پیش تعیین شده کارام انجام بشه اما تا حالا که نشده. وقتی اومدم اینجا تصمیم گرفتم که هر روز ورزش کنم و زبان انگلیسی رو ادامه بدم اما حالا میبینم که ورزش هر روزه شده هفته ای سه یا نهایتا چهار بار و زبان هم نصف اونقدری که تو برنامه م بود جلو رفتم. میخوام وقتی رفتم ایران هم زبان رو جدیتر ادامه بدم و هم باشگاه سر خیابونمون که قبلا هم عضو بودم ثبت نام کنم و همچنین دوره طراحی سایت رو هم کامل کنم چون طراحی سایت هم تا نصفش رفتم و ولش کردم. امیدوارم دیگه تنبلی نکنم و همه شون عملی بشن. آخه من عاشق خوابم و هر چه قدر بخوابم سیر نمیشم ولی میخوام این عادتم رو ترک کنم. خدا کنه... شاید باید یه جادو بشه.

                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:33  توسط حنا   | 


                               

یادم میاد اولین روزایی که به ساری رفتم چه وقت کنکور و ثبت نام دانشگاه و برای تحویل گرفتن خوابگاه مامانم همرام بود. قرار بود بعد از جابجا شدن من در خوابگاه همون روز مامانم برگرده اما به محض اینکه گفت من حالا میخوام برم گریه های من شروع شد و اشکام هم سرازیر. مامان هم دلش واسم سوخت و اون شب رو پیشم موند. آخه من تا اون وقت اصلا از خانواده م دور نشده بودم. فردا صبح اولین روز دانشگاه رفتن من بود و  کلاس ریاضی یک داشتم. من و مامان تا میدون امام ساری با هم رفتیم ولی از اونجا دیگه راهمون از هم جدا میشد. من با یه دنیا غصه ازش جدا شدم و تا دانشگاه رو پیاده رفتم. اون موقع دانشگامون سه راه جویبار بود اما به محض فارغ التحصیلی من به خیابون دریا منتقل شد و آرزوی یک روز در دانشگاه جدید بودن به دلم موند.

روز اول بعد کلاس ریاضی تنها به خوابگاه برگشتم و باید بگم که مسیر برگشت رو گم کردم و بعد از اینکه تمام خیابون قارن و فرهنگ رو یه دور شمسی قمری زدم تونستم خوابگاه رو پیدا کنم. فردای اون روز پرین به خوابگاه اومد و هم اتاقی من شد و اون روز ناهار رو با هم خوردیم و عصر بیرون رفتیم و دوستیمون از اونجا شروع شد. یک هفته بعد جودی ابوت و خاله ریزه هم اومدن. البته اونا از ترم قبل همدیگه رو میشناختم و من فقط توشون غریبه بودم. اولا زیاد باهاشون صمیمی نبودم و بعدها بهم گفتن که چند روز اول از من خوششون نمی اومد چون فکر میکردن من یه دختر خشک و جدی هستم (نمی دونم چرا هر کی منو برای اولین بار میبینه این نظر رو میده) اما بعد با اخلاق من آشنا شدن و صمیمیت و رابطه مون اون قدر زیاد شد که به رفت و آمد خانوادگی انجامید و هنوز هم ادامه داره...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط حنا   | 


خوابگاهی که من و دوستام در اون زندگی می کردیم ۱۲ واحد داشت و هر واحد ۴ خوابه بود. ما توی واحد ۱۰ و اتاق  ۳بودیم. از سه اتاق باقیمانده دو تا اتاق دیگه هم دخترایی بودن همدست و هماهنگ با ما. اما یه اتاق دیگه می مونه که باید بگم ۴ تا دختر که ترم آخر بودن و همه خانم باجی و بزرگ که همیشه با بقیه بچه های واحد سر دعوا داشتن . البته ما هم کم نمی آوردیم و به موقعش تلافی می کردیم.

یه روز جودی ابوت با بقیه بچه ها قهر کرده بود و تصمیم گرفت که بره توی یه اتاق دیگه و درس بخونه. من و پرین و خاله ریزه هم نقشه کشیدیم که اونو بترسونیم. تشک یکی از تختها رو وسط اتاق گذاشتیم و با یک ملحفه سفید من رو کفن پوش کردن و عین یه مرده واقعی درستم کردن. اون قدر طبیعی بودم که خودمون هم ترسیده بودیم. من هم زیر ملحفه پیچیده شده خیس عرق شده بودم و از ترس احساس می کردم که با هر طپش قلبم تمام تنم می پره. وقتی مقدمات کارمون تموم شد پرین و خاله ریزه در اتاق رو باز کردن که برن جودی ابوت رو بیارن سر صحنه. از بخت بد دقیقا زمانی که من داشتم از زیر ملحفه بلند بلند می گفتم لا اله الا الله یکی از بچه های اتاق بغلی که دل خوشی هم از ما نداشت و پدرش هم چند ماه قبلش فوت کرده بود داشته از جلوی در اتاق رد میشد چشمش به اون صحنه می افته و یاد صحنه های مرگ پدرش می افته و جلوی در اتاق قلبش می گیره و روی زمین دراز می کشه و شروع می کنه به جیغ کشیدن و بیهوش می شه. تمام بچه های واحدهای بغلی هم از صدای جیغ اون جمع شدن توی واحد ما. پرین و خاله ریزه هم هول شدن و من مرده هم زنده شدم و بساطمون رو جمع کردیم و شروع کردیم به دعا کردن که خدایا فقط مسئول خوابگاه متوجه نشه و نیاد بالا که اونو دیگه نمی شد ساکت کرد.

جودی ابوت هم وقتی که دید واسش چه نقشه ای کشیده شده بودیم برای اینکه حرص ما رو در بیاره از این شرایط بد سوء استفاده کرد و جلوی بچه های اتاق بغلی شروع کرد به بدی گفتن از ما . اونقدر بلند می گفت که ما بشنویم و حرص بخوریم: " چه معنی داره که این شوخی ها رو می کنن و اینا نظم خوابگاه رو بهم ریختن و کارشون همینه که فقط داد در بیارن و  ... " البته بعد اون ماجرا ما هم ازش انتقام گرفتیم و حسابی اون حرکات زشتش تلافی شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 21:4  توسط حنا   | 


خیلی به گلی عادت کرده بودیم. از دو روز قبل نوروز پیش ما بود. هر روز صبح که بیدار میشدیم بهش سر می زدیم و حالشو می پرسیدیم. رسیدگی به کاراش اکثرا با من بود. خیلی آروم بود و دوست داشتنی. با اینکه یه اتاقک کوچولو داشت و جاش تنگ بود خم به ابرو نمی آورد و مدارا میکرد. البته ما هر کاری که میتونستیم براش انجام می دادیم. نمیشد که حرف دلش رو شنید. شاید پیش ما راحت نبود و هر چه قدر هم دور و برش بودیم براش ارزشی نداشت و از دستمون دلخور بود. آخه ما گلی رو از دوستاش دور کرده بودیم و اونو از یه خونه بزرگتر به خونه کوچیکتر آورده بودیم. روزای اول یکی از دوستاش هم پیش ما بود اما اون زیاد دووم نیاورد و زود از پیش ما رفت و فقط گلی پیش ما موند.

   چند روز  پیش خواستم به گلی لطفی کرده باشم دیدم آب تنگش کثیفه و آبش رو عوض کردم . مثل اینکه توی تنگ آب گلی آب زیاد ریخته بودم .   بعد اون من و  پرنیان و مامانش سرگرم فیلم دیدن شدیم . یه لحظه پرنیان رفت سمت گلی دید که گلی روی زمین افتاده و حدود نیم متر از تنگ فاصله داره. پرنیان جیغ کشید و ما رو خبر کرد. اون لحظه گلی تکون نمی خورد و حتی بهش دست زدم هم عکس العملی نشون نمی داد. یه دستمال آوردم که بگیرمش و بندازمش دور دیدم گلی از جاش پرید. سریع انداختمش داخل تنگ. تمام تنش می لرزید و حالش خوب نبود. معلوم نبود از کی بیرون آب افتاده بود. تقریبا" آخر شب بود که دیدیم گلی داره پشتک وارو می زنه و حرکات عجیب و غریب در میاره. مثل اینکه رفته بود توی کما. می دونستیم که گلی رفتنیه. فردا صبحش وقتی که دوباره خواستیم به گلی صبح بخیر بگیم دیدیم که روح گلی پر کشیده و از پیش ما رفته.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:3  توسط حنا   | 


عید امسال با تموم عیدای قبل فرق داشت. اولین عیدی بود که توی خونه خودمون و کنار مامان و بابام نبودم. اولین عیدی بود که می دیدیم فقط ما خرید عید داریم و بقیه  از این عید خبری ندارن...

شب تحویل سال همه مون بیدار موندیم (آخه اینجا ساعت ۱۸/۱ صبح سال تحویل شد) و برای شروع یک سال جدید آماده بودیم. سال تحویل شد و ما بعد از ماچ و بوسه و تبریک سال نو پای سفره هفت سین عکس انداختیم و عیدی هامونو گرفتیم و به مامان و بابا در ایران زنگ زدیم و بعد خوابیدیم تا صبح. روز اول عید رسید اما جایی واسه عید دیدنی نداشتیم. هر سال روز اول عید خونه دایی ها و خاله و عموها می رفتم. اما امسال فقط به فکرشون بودم و دورادور بهشون تبریک گفتم. نزدیکای ظهر بود که بیرون رفتیم و ناهار خوردیم و به یه سری جاهای دیدنی که تا اون روز نرفته بودم رفتیم.

اینا هم عکس جاهایی که این چند روز رفتیم

 

اون روز تولد بابای پرنیان بود و شب یه تولد کوچولو برگزار شد. روز دوم هم به یه کلیسای قدیمی بسیار زیبا و به پارک رفتیم. کلیسا خیلی خوشگل بود. روز سوم با دو تا از دوستای نیویورکی به یه دهکده آلمانی که در خارج از شهر بود رفتیم. حدود ۳ ساعت توی راه بودیم تا به اونجا رسیدیم. در دهکده اونقدر مناظر خوشگل بود که اصلا از دیدنش سیر نمی شدم. رستوراناش به سبک آلمان قدیم بودن و همه چیز قدیمی توش بود. یه کلیسا هم بود که اون روز جشن به معراج رفتن حضرت مسیح داشت برگزار می شد.

اون روز ناهار رو توی یکی از زیباترین رستوران دهکده خوردیم. خلاصه تمام اون روز رو تا شب تماما مات و مبهوت بودیم. روز چهارم عید آخرین روز تعطیلی پرنیان بود و فقط یه گشت کوچیک توی شهر زدیم و زود برگشتیم خونه و پرنیان رو واسه فردا آماده کردیم. بقیه روزا هم تا به امروز معمولی بود . اتفاق خاصی نیفتاد. خدا کنه تا آخر سال خبرای خوب توی این وبلاگم بنویسم...

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:31  توسط حنا   | 


 سال ۸۷ - سال موش بر همه تون مبارک...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 22:49  توسط حنا   | 


سال ۸۶ سال بسیار پر فراز و نشیبی واسه من بود هم لحظات خوب داشت و هم بد. از اول سال تا اواخر آذر خوب بود و من توی یه شرکت که اکثر کارمنداش خانم بودن کار می کردم و با  همکارام خیلی صمیمی بودم. رئیسمون از صبح تا ساعت ۲-۳ نمی اومد و ما هم صبح که می رفتیم سر کار اول کارامونو انجام می دادیم و در طول روز هم شوخی و خنده به راه بود. فقط یکی از کارمندا خبرچین رئیس بود. روزی که اون مرخصی بود دیگه همه بچه ها جشن می گرفتن. خلاصه توی اون مدت که توی اون شرکت بودم نفهمیدم زمان چه جوری گذشت..

خیلی روزای خوبی بود تا اینکه از طرف خواهرم و شوهرش توی خارج از کشور دعوت شدم. آخر آذر از اون شرکت اومدم بیرون و دنبال کارای بلیط و ویزام رفتم. خواهرم هم با دخترش دی ماه اومدن ایران و تعطیلات کریسمس پیش ما بودن. اما دی ماه اونقدر بد بود که واسه من بیشتر گریه و ناراحتی بود. اونقدر بد که حتی به یک لحظه ش هم نمی خوام برگردم . در کل یه تجربه تلخ بود و تونستم توی اون مدت خوب یا بد بودن دورو وریامو بفهمم.بعد اونکه مسائل دی ماه رو پشت سر گذاشتم نوبت به کارای سفارت و ویزا رسید. سفارت هم واسه ویزای آلمان اذیتم کرد و یه بار ردم کرد. دفعه دوم با دادن مدارک شغلی و تحصیلی و ضمانت یه شرکت ویزامو گرفتم و ۲۶ بهمن از ایران اومدم بیرون و پیش خواهرم و خانواده ش اومدم.

اینجا بهم خوش گذشت و هر روز یه برنامه واسه خودمون میزاشتیم روزا گذشت تا به چهارشنبه سوری رسیدیم. شب چهارشنبه سوری همه همکارای شرکت شوهرخواهرم با خانواده هاشون به یه رستوران ایرانی دعوت شدن و شامل حال ما هم شد. ساعت ۵/۸ آماده شدیم و همه به رستوران رفتیم. در رستوران بعد اینکه تقریبا تمام مهمونا جمع شدن چند تا رقاص عربی اومدن و سری به سری رقص های مختلف عربی اجرا می کردن و کم کم مهمونا رو هم به میدون رقص بردن و همه شروع کردن به رقص و پایکوبی همه رقمه. از ایرانی بگیر تا عربی و اسپانیش و ترکی و ...بعد یه فرجه یه ساعته شام خوردیم و بعد از شام هم بیرون از رستوران آتیش روشن کردن و همه رو دعوت کردن که از آتیش بپرن. همه از روی آتیش پریدیم و عکس گرفتیم. بعد از آتیش بازی یکی از مهمونا مراسم قاشق زنی رو اجرا کرد . دوباره رقص و پایکوبی رو شروع کردن و جشن تا ساعت ۵/۱ ادامه داشت و بعد اون به خونه برگشتیم. فردا شبش هم به یه مهمونی دیگه ایرونی دعوت شدیم. اونجا هم خوب بود اما نه به اندازه شب قبلش و چون به وقت اینجا تحویل سال ساعت ۲۰/۱ صبح پنج شنبه بود ما ساعت ۵/۱۲ اومدیم خونه و خودمونو برای تحویل سال آماده کردیم  منتظر بودیم تا سال جدید شروع بشه...

و بدین صورت سال ۸۶ به پایان رسید و پرونده ش بسته شد و هر چی بود خوب یا بد ازش گذشتیم .

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:55  توسط حنا   | 


من ۴ سال دانشجوی شهر ساری بودم و از این ۴ سال ۳ ترم توی خوابگاه و بقیه رو خونه دانشجویی داشتم و دوستای دوران دانشجوییم واقعا خوب و دوست داشتنی بودن و از اون دوران  خاطرات خیلی جالب و خوبی دارم . هر وقت که با دوستام یه جا جمع میشیم تمام اون خاطراتو یاداوری میکنیم و هر بار مثل روز اول میخندیم. من واسه دوستام اسمای مستعار انتخاب کردم و می خوام بعضی از اون خاطره ها رو بنویسم.

دوستای حنا :

پرین : خیلی صبور و دوست داشتنی بود. هم رشته من بود و اکثر مشکلات و پروژه های دانشجوییمون به عهده اون بود و هیچ چی هم نمی گفت . اما همیشه آروم نبود وای به روزی که وقت خوابش بقیه سروصدا میکردن و از خواب ناز بیدار میشد. در اون لحظه آنچنان وحشتناک و عصبی میشد اگه زورش می رسید با یه ضربه چاقو انتقام میگرفت. عادتش این بود که بعداز ظهرا بخوابه اونقدر که از خواب خسته می شد و چند ساعت بعد خوابش هم استراحت میکرد که خستگی خواب از تنش بره بیرون.

 جودی ابوت : یه دختر کاملا احساساتی و رومانتیک در صحبت کردن که اگه کسی واسه اولین بار میدیدش میگفت چه قدر روحیه اش لطیفه. نمی دونستن که سرش چه بلاهایی میاریم. بیچاره هیچ گله ای هم نمی کرد و همیشه می خندید. یک کم هم صدای تو مخی داشت  بهش میگفتیم جغجغه.

کوزت : از وقتی که جودی ابوت فارغ التحصیل شد من و پرین از خوابگاه اومدیم بیرون و خونه اجاره کردیم. از اون موقع کوزت هم خونه مون شد. کوزت بلاکش خونه دانشجویی بود و اگه قرار بود یه اتفاق بدی بیفته سر اون بیچاره می افتاد. کتری آب جوش ریخت رو پاهاش و سه روز می لنگید و سوزن چرخ خیاطی رفت تو انگشتش از اون ور در اومد . من و پرین رو سر و کول هم می پریدیم و می خواستیم همدیگه رو اذیت کنیم اما کوزتی که در این دعوا هیچ نقشی نداشت و یه گوشه می نشست و نگاه میکرد معلوم نبود چه جوری می شد که آخر دعوا اون مصدوم بود و تنش کبود. ( یا لای در می موند یا دست و پاش پیچ می خورد) و گریه می کرد.

خاله ریزه : ترم اول من مصادف میشد با ترم آخر خاله ریزه و از همون یه ترم که با هم بودیم خاطرات خوبی با هم داریم. خاله ریزه از همه بزرگتر و مامان هممون بود و آشپزی و خرید رو انجام میداد. اونقدر ریزه میزه بود که هر بلایی که می خواستیم سرش بیاریم قدرت مقاومت نداشت و در عرض چند ثانیه تسلیم می شد.

آن شرلی : یه سال و نیم آخر دانشجویی باهم آشنا شدیم . همیشه در حال رقصیدن بود و همه باید نگاش می کردن . از هم خونه ایهای قبلیش جدا شده بود و یه ترم مهمونمون بود و دو ترم بعد اومد هم خونه ای من و پرین و کوزت شد . در کل اون هم خیلی دختر خوبی بود و با هم جور بودیم.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:55  توسط حنا   | 


مهر ماه سال ۷۹ بود که من و ۲ تا از دخترداییهام در یک نشست صمیمانه به این نتیجه رسیدیم که باید حسابی برای کنکور درس بخونیم تا یه رشته درست درمون قبول شیم. آخه هر سه مون پیش دانشگاهی مونو گذرونده بودیم. گفتیم اگه هر سه با هم درس بخونیم هم اراده و پشکارمون بیشتره هم حس رقابتی داریم. از فردای اون روز رفتیم دنبال کلاس کنکور و پس از تحقیقات پیاپی و پرس و جوهای متوالی کلاسهای قلم چی رو انتخاب کردیم و با مامانامون رفتیم و ثبت نام کردیم. سه تایی عزممون رو جزم کردیم و از مهر ۷۹ تا تیر ۸۰ کلی زحمت کشیدیم و عرق جبین ریختیم و با حمایت خانواده و پشتیبانی قلم چی روزی حداقل ۸ ساعت درس می خوندیم و هفته ای یه بار هر سه با هم می رفتیم بیرون و هر دوهفته هم یه آزمون می دادیم . خلاصه از شاگردان خوب کانون بودیم. نوبت به انتخاب رشته دانشگاه آزاد رسید و من رشته های آسون رو انتخاب کردم که می دونستم قبول میشم. اما رییس کانون برگه رو ازم گرفت و گفت باید حتما مهندسی کامپیوتر شرکت کنی من مطمئنم تو قبول میشی. منم با کلی دلهره و دودلی قبول کردم... تیر ماه شد و وقت کنکور. ما هم روز کنکور هر چی می دونستیم در طبق اخلاص رو کردیم. تقریبا دو ماه در انتظار جواب بودیم و شب و روز نداشتیم و دلهره و اضطراب پیرمون کرده بود.

روزی که باید جواب کنکور سراسری توی اینترنت می اومد که آیا مجاز به انتخاب رشته هستیم یا نه قرار بود که یکی از بستگان نتیجه رو به دختر داییم بگه اونم به ما بگه. بعد از ۳-۴ ساعت انتظار من و بابا و مامانم دختر دایی جانمون زنگ زد و به من گفت هیچکدوم مجاز نیستیم و تلفنو قطع کرد. منم اونقدر ناراحت شدم که نه روی این رو داشتم که گریه کنم از بس که جلوی خونواده م شرمنده بودم و نه می تونستم آروم باشم. فقط بغض کرده بودم و اینقدر بهم فشار اومده بود که احساس میکردم کله ام داغ شده و چشام داشت در می اومد.دلم می خواست برم یه جایی اونقدر خودمو بزنم تا بمیرم.....مامان و بابام هم که منتظر خبر خوب بودن پنچر و ناراحت شدن اما به روی خودشون نمی آوردن و شروع کردن به موعظه من : " اشکال نداره .. مگه خونواده سخت گیری داری که اینقدر ناراحتی یا مگه پسری که ببرنت خدمت.. بشین بخون واسه سال بعد... " اونا می گفتن و منم گوش می دادم و ذره ذره آب می شدم. بعد یه ربع دختر داییم دوباره زنگ زد و گفت :" سر کارت گذاشتم و دروغ گفتم. مجاز به انتخاب رشته شدی" و داشت حرف میزد و می خندید که چشمتون روز بد نبینه من هم چشامو بستم و دهنم  رو باز کردم و کلی فحشش دادم و تا جایی که می تونستم سرش داد زدم و اون بغض چند صد کیلویی رو ترکوندم و تلفن رو قطع کردم.. حالا بعد اون همه دادو بیداد من بابام هم که گریه های منو دیده بود خون جلو چشاشو گرفته بود طاقت نیاورد و گفت :"من حتما باید حق این دختره (دختر دایی) رو بزارم کف دستش. چه حقی داره با دختر من این شوخی رو بکنه . اگه سکته می کرد باید چه کار می کردیم"بابام واقعا حق داشت تا پای سکته رفته بودم. من و مامانم به زور آرومش کردیم . دختر داییم تا چند وقت جلو چشم بابام نمی اومد....

بعد اون همه اتفاقات رفتیم انتخاب رشته کردیم و آخرای شهریور بود که جواب کنکور اومد و من مهندسی کامپیوتر ساری (آزاد) و مدیریت صنعتی غیرانتفاعی قبول شدم و دختر داییهام هر دو حسابداری قبول شدن. من هم مهندسی کامپیوتر رو انتخاب کردم و از اون روز اول بابام بهم می گفت خانم مهندس  و به آرزوش رسید و من از مهر ۸۰ وارد جمع دانشجویان کشور شدم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط حنا   | 


 

ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست .



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط حنا   | 


 حدود بیست و پنج روز میشه که من اومدم  مسافرت پیش خواهرم (مامان پوپلی) و پوپلی و بابای پوپلی . قراره که سه ماه مهمونشون باشم . تا حالا که بهم خوش گذشته خدا کنه بقیه اش هم خوب باشه. من دارم تلاش میکنم که توی این سه ماه زبان انگلیسی مو تقویت کنم. من می خوام خاطرات گذشته و بعضی از خاطرات حال خودمو بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:49  توسط حنا   | 


شخصیت حنا همه مونو یاد دوران بچگیمون میندازه . کارتونی بود که فکر نکنم هیچ وقت فراموشش کنم و تنها کارتونی بود که تمام قسمتاشو دنبال میکردم و دوست دارم دوباره و از اول ببینمش. حنا رو همه میشناسن و دوستش دارن . منم به خاطر علاقه زیادم به اون این اسم رو واسه وبلاگم و به عنوان اسم مستعار واسه خودم انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط حنا   | 


به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
 به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
 و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:20  توسط حنا   |