تو هموني كه توي موج بلا
واسه تو دستامو قايق مي كنم
اگه موجا تو رو از من بگيرن
قطره قطره آب مي شم دق مي كنم
اي كه بي تو اين كوير، خواب بارون مي بينه
وقتي نيستي، غم دنيا توي قلبم مي شينه
اي كه بي تو واسه من، همه قفسه
مرثیهاست نبودن تو التهاب نفسه
توي بهت و غم تنهايي من
به سرم دست نوازش كشيدي
ولي با رفتنت اي هستي من
هستي منو به آتيش كشيدي
واي كه دلم طاقت دوري تو نداره
بغض نبودن تو اشكامو در مياره

الان ساعت نزدیک ۳ صبح روز شنبه است. داشتم با پرنیان و خواهرم چت می کردم. بعد ۲ ساعت چت کردن بهم گفتن که دارن میرن جشن هالووین. ما که همچین جشنی رو نمی تونیم اجرا کنیم ولی خب فقط می تونیم از تلویزیون ببینیم و دورادور از خوشیهای دیگران خوش باشیم.

هالووین مبارک.
با چشمای خیس این چشمه های غم
با گریه زیاد با خنده های کم
انگار تا ابد با این بهونه ها
جای من و تو هم دیوونه خونه هاست
حرفی بزن گلم من کم تحملم .....
این آهنگیه که در حال حاضر دارم گوش میدم و حسابی هم داره بارون میاد. منم دارم می نویسم.
از جراحی که هفته پیش داشتم یه کم بنویسم:
ساعت 7 صبح روز 20 مهر من و دختر دایی سین و پدرم و مادرم و دایی جانمون در بیمارستان حضور داشتیم و بعد از پذیرش و آزمایش خون و کلیه عملیات آماده سازی و پوشیدن لباس بیمارستان اتاق بستری ما رو بهمون نشون دادن و هر دومون توی یه اتاق سکنی گزیدیم و گاهی برای خودمون دعا می کردیم
و گاهی هم خنده
(به خاطر لباس خوشگلی که تنمون کرده بودن) و گاهی هم دلشوره و اضطراب داشتیم. بالاخره ساعت 50/9 یکی از پرستاران به اتاقمون اومد و گفت یکی از خانوما بیان به اتاق عمل و طبق موافقت قبلی سین دوون دوون به سمت اتاق عمل رفت و مادرم هم تا دم اتاق عمل بدرقه ش کرد و من هم توی اتاقم نشسته بودم. ساعت 15/11 هم اومدن دنبال من که برم اتاق عمل . من هم با همه روبوسی کردم و التماس دعا داشتم از همه . من رو به یک اتاق مخصوص بردن و بهم گفتن که روی یکی از این صندلیها منتظربشین . من هم که خیلی دلم می خواست بدونم که توی اتاقای عملی که دور و برم هست چی میگذره سرم رو بردم توی یکی از درای اتاق عمل که ببینم چه خبره یکی از پرستارا اومد و مانع این کار من شد.
توی فکر بودم که چی پیش میاد که دیدم یه دکتر با لباس اتاق عمل اومده جلوم و لبخند می زنه. همون دکتر خودم بود که کارش برای دختر داییم تموم شده بود. باهاش احوالپرسی کردم و ازش پرسیدم حال دختر داییم چطوره ؟ گفت : خوبه دارن میارنش بیرون.
بعد چند دقیقه دختر داییم رو آوردن و رفتم جلو بهش گفتم : چطور بود؟ گفت : خوب بود. نترس اصلا ترس نداره.
بعد اون من رو بردن توی اتاق عمل. روی تخت عمل خوابیدم و دستگاه های مربوطه بهم وصل شد و یکی از دستیارای پزشک اومدن و در رابطه با نوع عمل باهام صحبت کردن و دکتر هم اومدن کنارم و کلیه سفارشات لازم رو بهشون کردم. در حال حرف زدن بودم که یک آمپول خواب به دستم تزریق شد و انگار که هزاران مورچه از دستم رفتن بالا و به سمت سرم و چشام رفتن و چشام بسته شد و بعد 5/2 ساعت بیدار شدم و خودم رو توی اتاق خودم دیدم. مادرم رو دیدم که یخ روی صورتم گذاشته و پدرم و داییم که کنار من و سین وایسادن بعد هم دکترمون که اومده بود بهمون سر بزنه . بعد عمل فهمیدم دلیل اینکه زمان عملم زیاد بوده این بود که انحراف بینی هم داشتم اما خودم خبر نداشتم.
یک شب در بیمارستان موندیم و فردای اون روز هم بعد از اینکه دکتر اومد و اجازه ترخیص رو بهمون داد به خونه رفتیم . دو روز بعد هم تامپون رو از بینیمون در آوردن. تنها چیزی که عذابم می داد نفس کشیدن از دهان بود. دیروز هم گچ و بخیه رو ورداشتیم . تا دو هفته دیگه که چسب هم باز میشه.
جریان بکشم و خوشگلم کن رو که می دونید ... ![]()

بعد رفتن خواهرم و پوپلی و باباش نوبت به رفتن پارسا و خانواده اش رسید. پارسا پسر خاله منه که 6 سالشه و دو هفته ست که به اتفاق مامان و بابا و خواهرش ما رو تنها گذاشتن و برای همیشه به انگلیس رفتن. شب آخری که مراسم گودبای پارتی بود همه فامیل برای خداحافظی خونه خاله جمع شده بودن. سری به سری فامیلا می رفتن و وقت خداحافظی گریه میکردن. پارسا به حدی عصبانی بود که به هیچکس اجازه خداحافظی نمی داد. ما تقریباً آخرین کسانی بودیم که از خونشون رفتیم و وقتی که خواستم پارسا رو بغل کنم و ازش خداحافظی کنم با رگباری از اسباب بازی مواجه شدم. آقا پارسا هر چی اسباب بازی داشت به سمت من پرتاب کرد و همه ما رو مورد فحاشی قرار داد. خلاصه خداحافظی خیلی با شکوهی با پارسا داشتیم.
چند شب پیش هم داییم به اتفاق خانوادش خونه مون بودن و داییم آخر شب احساس کرد که قفسه سینه ش درد میکنه تا فردا صبح تحمل کرد و فردی اون روز پیش دکتر رفتن و بعد از معاینه و نوار قلب گرفتن دکترا تشخیص دادن که تا 24 ساعت آینده احتمال حمله قلبی وجود داره و برای همین دایی به CCU منتقل شد. ما هم سریع خودمون رو به بیمارستان رسوندیم و دیدیم که دارن میبرنش و مامان و بابام و زن دایی و پسر داییم هم هستن و با اینکه دکتر گفت که به خیر گذشته مادرم همچنان داییم رو می بوسید و گریه میکرد. دایی جان ما دو شب در CCU بستری بودن و دیروز هم مرخص شدن. خوشبختانه به خیر گذشت .
پنج شنبه این هفته ما و کل فامیلهای پدری و مادری به یک عروسی دعوتیم. ما هم یک هفته ست که داریم تدارک این عروسی رو می بینیم و داریم خودمون رو آماده می کنیم. فکر کنم خیلی خوش بگذره .


همه ما (خانواده حنا) خیلی دلمون گرفته چون ۲ ماه پرنیان و مامان و باباش پیشمون بودن و حسابی جمعمون جمع بود و هر شب مهمونی و گردش و تفریح و خوشگذرونی. اما حالا ما رو تنها گذاشتن و از پیشمون رفتن. خیلی دلمون براشون تنگ شده و یک کم طول می کشه که به این وضعیت عادت کنیم.
من هم از وقتی که به ایران برگشتم خیلی دیر به دیر آپ میشم. یه دلیلش اینه که تنبلم و دلیل دیگش سرعت پایین اینترنت خونگیه. واقعا حوصله ام رو سر میبره تا بخواد یه صفحه باز شه. وبلاگ من هم اکثراْ قالبش نصفه و نیمه باز میشه. میترسم با این تاخیرام دوستای خوب وبلاگیمو از دست داده باشم و این موضوع منو خیلی ناراحت میکنه. همینقدر هم که میام می نویسم به خاطر داشتن دوستای خوبی مثل شماست.

توی این مدت که خبری ازم نبود اتفاقات زیادی افتاد. مثلاْ یه هفته با یکی از دخترعموهام به گنبد کاووس (یکی از شهرهای استان گلستان) رفتیم و خونه یکی از دوستامون بودیم. اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و جزء یکی از خاطرات خوبمون شد. اما آخرین شب یه جوری به دخترعموم زهر شد. من و دخترعموم و دختر صاحبخونه به پشت بوم رفته بودیم و نشسته بودیم و مشغول خاطره تعریف کردن بودیم که من دیدم یه سوسک از روی کتف دختر عموم اومد سمت گوشش و تا چشمش به من خورد مسیرش رو عوض کرد. من جیغ زدم و گفتم سوسک و تمام پله های ساختمون رو پابرهنه تا پایین دویدم و دخترعموم فکر میکرد که سوسک روی زمینه و روی زمین دنبالش میگت که یه هویی شاخک سوسک خورد به گردنش و دید که سوسک روی سینه اش داره راه میره. سوسک دیدن همانا و جیغ بنفش زدن و های های گریه کردن همانا.... تا حدی که ۲ تا از همسایه های کناری همه دوون دوون اومدن روی پشت بوماشون. فکر کردن یکی مرده. در حین جیغ زدن و دست و پا زدن دختر عموم و التماسهایی که میکرد از دختر صاحبخونه سوسک رفت توی لباسش و روی تنش بالا و پایین می دوید. من هم که نگران گوشیم بودم که روی زمین وزیر دست و پا گذاشتمش برگشتم بالا و فقط سفارش گوشیمو میکردم که مواظب گوشی باشین نره زیر پاتون و دوباره برگشتم و گفتم گوشیمو حتماْ بیارین پایین و دوباره میدویدم پایین. تا اینکه گروه امداد که پسر صاحبخونه بود سر رسید و دختر عمومو نجات داد . لازم به ذکر است که این دختر عموی ما توی زندگی از هیچ چیز به اندازه سوسک وحشت نداره و از قبل به من گفته بود حاضرم مار بره توی لباسم اما سوسک نره. حالا ببینین چه حالی داشت . تا ۱ ساعت بعد اون ماجرا همچنان تنش میلرزید و گریه میکرد اما من فقط میخندیدم از اینکه چقدر بامعرفت بودم. فرار رو به قرار ترجیح دادم و هر ازگاهی هم برمیگشتم و سرم رو میبردم توی در پشت بوم و سفارش گوشیمو میکردم. دختر عموم میگفت که اون لحظه هایی که میومدی بالا و حرف از گوشی میزدی واقعاْ ازت متنفر شده بودم و تعجب میکردم از این همه .... خلاصه اون شب از خاطرات خوب من و از بدترین خاطرات دختر عموم بود و گفته که دیگه هیچ وقت به امید من به مسافرت نمیاد.
بعد اون هم به ساری رفتیم و یکی از دوستای خیلی خوبم که ۲ سال ازش بی خبر بودم رو دیدم و ۲ ساعتی با هم بیرون بودیم و غروب همون روز برگشتیم به شهر خودمون.
امیدوارم برای همه تابستون خوبی بوده باشه ما که خاطرات و اتفاقات بدش (که یه مورد بود) رو به فراموشی سپردیم و به خاطرات خوبش فکر میکنیم.

من با کلی تاخیر برگشتم و باید بگم خیلی دلم برای همه دوستای وبلاگی و همچنین برای وبلاگ نویسی تنگ شده بود اما به علت یک سری مسائل خوب و بد نتونستم بیام و بنویسم. از امروز به بعد می خوام تنبلی رو بذارم کنار و حداقل هفته ای یه بار بیام به خونه های گرم همه دوستان یه سری بزنم .
من بعد اینکه به ایران برگشتم تا یه مدت مشغول دید و بازدید از بستگان و دوستان بودم و یه هفته ای هم در یک شرکت مشغول به کار شدم اما به خاطر عصبی و بداخلاق بودن صاحب کار و همچنین زیاد بودن مسئولیت کار رو ول کردم. یه روز در میون به باشگاه بدنسازی میرم و این جوری وقتم رو میگذرونم. چند روزی هم هست که با دخترعموهام به ولایت پدری مون اومدیم و حسابی داریم خوش میگذرونیم. روز ۴ مرداد (جمعه قبل) هم روز تولدم بود و همون روز بود که به ولایت اومدم و یه تولد خانوادگی برام تو مزرعه گرفته شد. خیلی دوست داشتم روز تولدم یه آپ جدید بزارم اما نشد.
امروز هم قراره که دسته جمعی با ۴تا از دختر عموهام پیاده یک مسیر خیلی طولانی رو پیاده بریم تا به یک چشمه خیلی خوشگل برسیم چند روزه که تصمیم میگیریم که بریم ولی هر بار یکی از بچه ها همکاری نمی کنه و برنامه کنسل میشه. اگه عملی شد حتما عکساشو میزارم.

مادرم چشم به راهه از سفر بیام شب از خدا میخواد که من سحر بیام
دعای خیر مادرم پناهمه میدونه که جاده رو بی خطر میام
همین روزا میبندم کوله بارمو خبر میدم که دارم از سفر میام
میگم مادر خبر بده به عالم بگو منه خسته ی در به در میام
دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون
همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون
تموم کوچه رو چراغونی کن جای من هزار تا قربونی کن
بگو اون داره بر میگرده میاد مادر دور سرت بگرده
گلاب بپاش رو سنگ فرشه ی تهرون جارو بکش روی غم قلب حیرون
شرابو هدیه کن به زنگ خالی بگو دارم میام به اون حوالی
دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون
همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون
حنا بار سفر روبسته و چهار شنبه به کرانه های آسمون پرواز خواهد کرد و بامداد پنجشنبه به خاک پاک ایران و به آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت.

چهارشنبه توی یکی از پاساژها جشنی به مناسبت روز مادر بود و من و خواهرم و پرنیان هم به طور خیلی اتفاقی به این جشن رسیدیم. در بدو ورود مهمونا به هر مامانی یه شاخه گل رز میدادن که روشون یه شماره بود و می خواستن که آخر جشن یه قرعه کشی کنن و به چند تا مامان هدیه ای بدن. من هم که دلم گل رز میخواست لابلای جمعیت رفتم و خودمو قائم کردم و فقط دستم عین کارآگاه گجت جلو رفت و گل گرفتم و شیطون گولم زد و این کار رو چند بار تکرار کردم تا اینکه در آخر ۶ تا شاخه گل داشتیم.من هیچوقت به حق خودم قانع نبودمو همیشه زیاده خواه بودم (البته خیلی های دیگه هم بیشتر از یه شاخه گل داشتن اینوریها هم از این کارا بلدن) بعد مراسم گل دهی یه مسابقه ی دو بین ۱۲ تا از مادرا برگزار شد و از بین همه شون هم یه پیرزن برنده شد نه اینکه اول شه چون از همه پیرتر بود و از همه بیشتر تلاش میکرد جایزه رو به اون دادن. حالا میخوام اون خانومو براتون توصیف کنم یه پیرزن ۷۵-۷۰ ساله با موهای بلوند شده و بلوز طلایی و کیف طلایی و کفش پاشنه ۸-۷ سانتی طلایی و آرایش قرمز جیغ و دامن کوتاه مشکی. وقتی هم ازش خواستن که بره روی سن برای تشویق شروع کرد به اسپانیایی رقصیدن و بالا و پایین پریدن. حالا من جوون که به خاطر کمبود صندلی مجبور شدم وایستم بعد یه ربع وایستادن خسته شدم و رفتم جلوی جلو روی زمین نشستم و ادامه جشنو در این وضعیت نگاه کردم بعد اینکه اون خانومو دیدم با اون همه انرژی از خودم و بقیه خجالت کشیدم و در انتها هم به علت طولانی شدن برنامه نتونستیم تا آخر بمونیم و با کلی گل برگشتیم خونه. 
پنجشنبه هم من و خواهرم به همون پاساژ رفتیم و توی دو تا از فروشگاه ها تبلیغ محصولات LANCOME و Maxfactor بود و هر کسی که میخواست آرایشش میکردن. من و خواهرم هم برای محصولات LANCOME اعلام آمادگی کردیم (افتخار دادیم) و نشستیم تا یه خرده خوشگلمون کردن بعد اون هم که احساس خوشگلی بهمون دست داد و به یه آتلیه تو همون پاساژ رفتیم و یه چند تایی عکس انداختیم. من زیاد از عکسام خوشم نیومد ( شکسته نفسی میکنم) خواهرم میگه که خوبن. 
امروز(جمعه) هم توی مدرسه پرنیان واسه مادرا جشن گرفته بودن و اونجا هم در بدو ورود به همه گل مبدادن (خوشبختانه به من هم دادن و نزاشتن گجت شم) همه بچه ها گروه گروه میومدن و شعر میخوندن و نمایش اجرا میکردن. یه جای برنامه وقتی بچه ها داشتن شعر میخوندن مادرا گریه کردن و من که نمی دونستم محتوای شعر چیه فقط میدونستم غم داره و من هم که سه ماهه دلتنگ مامانم هستم دلتنگتر شدم و دلم گرفت...
نمردیم و روز مادر اسپانیایی ها رو هم دیدیم..

سیزده روز تا پایان مسافرتم مونده و بعد اون به ایران برمیگردم و دو ماه بعد اون خواهرم و پرنیان هم میان. قرار بود با هم برگردیم اما من نمیتونم بیشتر بمونم چون دقیقا روز پروازم ویزای آلمانم تموم میشه و خواهرم هم به خاطر مدرسه پرنیان مجبوره که بمونه. الان داریم کم کم سوغات سفرم رو میخریم. واسه من هم کلی سوغاتی خریده شده که با خودم ببرم اما یه سوغاتی دارم با خودم میبرم که اگه تنبلی نکنم میتونم برای همیشه نگهش دارم و اون هم وبلاگمه. آخه من این وبلاگ رو دو هفته بعد اینکه اومدم اینجا درست کردم و میخواستم خاطرات سفرم رو توش بنویسم اما بیشتر از گذشته و کمتر در مورد مسافرتم نوشتم. چون اینجا نسبت به وقتی که ایران بودم بیشتر به دوران دانشجویی و دوستام فکر میکردم. شاید بعدها بخوام در مورد خاطرات اینجا بنویسم و اینطوریه که هیچوقت خاطراتم به روز نیستن و همیشه با تاخیرن. مهم نیست سعی میکنم که هر کدوم از قلم افتاد و توی وبلاگم ثبت نشد توی ذهنم ثبت بشه. 
با اینکه کمتر از سه ماهه که اینجام احساس میکنم بیشتر از ایناست که خانواده م رو ندیدم. هر شب دارم خواب می بینم از خواب خانواده م و فامیل درجه یک بگیرین تا تمام همسایه های چند کوچه بالاتر و پایینتر. دیگه خواب آدمای زنده همه رو دیدم و کم آوردم رسیدم به اموات. از بس که خواب می بینم صبحا که بیدار میشم خسته ام و احساس میکنم توی ۹-۸ ساعت که خواب بودم تمام دنیا و آخرت رو دور زدم و برگشتم. 
یه مسئله دیگه هست اینه که نمی دونم چرا هر وقت برنامه ریزی میکنم خیلی کندتر پیش میرم و همیشه از برنامه عقبم. اما اگه برنامه ریزی در کار نباشه اون کار رو خیلی سریعتر انجام میدم . دوران دانشجوییم هم همینطور بود آرزو به دل موندم من هم مطابق برنامه از پیش تعیین شده کارام انجام بشه اما تا حالا که نشده. وقتی اومدم اینجا تصمیم گرفتم که هر روز ورزش کنم و زبان انگلیسی رو ادامه بدم اما حالا میبینم که ورزش هر روزه شده هفته ای سه یا نهایتا چهار بار و زبان هم نصف اونقدری که تو برنامه م بود جلو رفتم. میخوام وقتی رفتم ایران هم زبان رو جدیتر ادامه بدم و هم باشگاه سر خیابونمون که قبلا هم عضو بودم ثبت نام کنم و همچنین دوره طراحی سایت رو هم کامل کنم چون طراحی سایت هم تا نصفش رفتم و ولش کردم. امیدوارم دیگه تنبلی نکنم و همه شون عملی بشن. آخه من عاشق خوابم و هر چه قدر بخوابم سیر نمیشم ولی میخوام این عادتم رو ترک کنم. خدا کنه... شاید باید یه جادو بشه.



یادم میاد اولین روزایی که به ساری رفتم چه وقت کنکور و ثبت نام دانشگاه و برای تحویل گرفتن خوابگاه مامانم همرام بود. قرار بود بعد از جابجا شدن من در خوابگاه همون روز مامانم برگرده اما به محض اینکه گفت من حالا میخوام برم گریه های من شروع شد و اشکام هم سرازیر. مامان هم دلش واسم سوخت و اون شب رو پیشم موند. آخه من تا اون وقت اصلا از خانواده م دور نشده بودم. فردا صبح اولین روز دانشگاه رفتن من بود و کلاس ریاضی یک داشتم. من و مامان تا میدون امام ساری با هم رفتیم ولی از اونجا دیگه راهمون از هم جدا میشد. من با یه دنیا غصه ازش جدا شدم و تا دانشگاه رو پیاده رفتم. اون موقع دانشگامون سه راه جویبار بود اما به محض فارغ التحصیلی من به خیابون دریا منتقل شد و آرزوی یک روز در دانشگاه جدید بودن به دلم موند.
روز اول بعد کلاس ریاضی تنها به خوابگاه برگشتم و باید بگم که مسیر برگشت رو گم کردم و بعد از اینکه تمام خیابون قارن و فرهنگ رو یه دور شمسی قمری زدم تونستم خوابگاه رو پیدا کنم. فردای اون روز پرین به خوابگاه اومد و هم اتاقی من شد و اون روز ناهار رو با هم خوردیم و عصر بیرون رفتیم و دوستیمون از اونجا شروع شد. یک هفته بعد جودی ابوت و خاله ریزه هم اومدن. البته اونا از ترم قبل همدیگه رو میشناختم و من فقط توشون غریبه بودم. اولا زیاد باهاشون صمیمی نبودم و بعدها بهم گفتن که چند روز اول از من خوششون نمی اومد چون فکر میکردن من یه دختر خشک و جدی هستم (نمی دونم چرا هر کی منو برای اولین بار میبینه این نظر رو میده) اما بعد با اخلاق من آشنا شدن و صمیمیت و رابطه مون اون قدر زیاد شد که به رفت و آمد خانوادگی انجامید و هنوز هم ادامه داره...




