تبليغاتX
حنا دختری در مزرعه

من ۴ سال دانشجوی شهر ساری بودم و از این ۴ سال ۳ ترم توی خوابگاه و بقیه رو خونه دانشجویی داشتم و دوستای دوران دانشجوییم واقعا خوب و دوست داشتنی بودن و از اون دوران  خاطرات خیلی جالب و خوبی دارم . هر وقت که با دوستام یه جا جمع میشیم تمام اون خاطراتو یاداوری میکنیم و هر بار مثل روز اول میخندیم. من واسه دوستام اسمای مستعار انتخاب کردم و می خوام بعضی از اون خاطره ها رو بنویسم.

دوستای حنا :

پرین : خیلی صبور و دوست داشتنی بود. هم رشته من بود و اکثر مشکلات و پروژه های دانشجوییمون به عهده اون بود و هیچ چی هم نمی گفت . اما همیشه آروم نبود وای به روزی که وقت خوابش بقیه سروصدا میکردن و از خواب ناز بیدار میشد. در اون لحظه آنچنان وحشتناک و عصبی میشد اگه زورش می رسید با یه ضربه چاقو انتقام میگرفت. عادتش این بود که بعداز ظهرا بخوابه اونقدر که از خواب خسته می شد و چند ساعت بعد خوابش هم استراحت میکرد که خستگی خواب از تنش بره بیرون.

 جودی ابوت : یه دختر کاملا احساساتی و رومانتیک در صحبت کردن که اگه کسی واسه اولین بار میدیدش میگفت چه قدر روحیه اش لطیفه. نمی دونستن که سرش چه بلاهایی میاریم. بیچاره هیچ گله ای هم نمی کرد و همیشه می خندید. یک کم هم صدای تو مخی داشت  بهش میگفتیم جغجغه.

کوزت : از وقتی که جودی ابوت فارغ التحصیل شد من و پرین از خوابگاه اومدیم بیرون و خونه اجاره کردیم. از اون موقع کوزت هم خونه مون شد. کوزت بلاکش خونه دانشجویی بود و اگه قرار بود یه اتفاق بدی بیفته سر اون بیچاره می افتاد. کتری آب جوش ریخت رو پاهاش و سه روز می لنگید و سوزن چرخ خیاطی رفت تو انگشتش از اون ور در اومد . من و پرین رو سر و کول هم می پریدیم و می خواستیم همدیگه رو اذیت کنیم اما کوزتی که در این دعوا هیچ نقشی نداشت و یه گوشه می نشست و نگاه میکرد معلوم نبود چه جوری می شد که آخر دعوا اون مصدوم بود و تنش کبود. ( یا لای در می موند یا دست و پاش پیچ می خورد) و گریه می کرد.

خاله ریزه : ترم اول من مصادف میشد با ترم آخر خاله ریزه و از همون یه ترم که با هم بودیم خاطرات خوبی با هم داریم. خاله ریزه از همه بزرگتر و مامان هممون بود و آشپزی و خرید رو انجام میداد. اونقدر ریزه میزه بود که هر بلایی که می خواستیم سرش بیاریم قدرت مقاومت نداشت و در عرض چند ثانیه تسلیم می شد.

آن شرلی : یه سال و نیم آخر دانشجویی باهم آشنا شدیم . همیشه در حال رقصیدن بود و همه باید نگاش می کردن . از هم خونه ایهای قبلیش جدا شده بود و یه ترم مهمونمون بود و دو ترم بعد اومد هم خونه ای من و پرین و کوزت شد . در کل اون هم خیلی دختر خوبی بود و با هم جور بودیم.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:55  توسط حنا   | 


مهر ماه سال ۷۹ بود که من و ۲ تا از دخترداییهام در یک نشست صمیمانه به این نتیجه رسیدیم که باید حسابی برای کنکور درس بخونیم تا یه رشته درست درمون قبول شیم. آخه هر سه مون پیش دانشگاهی مونو گذرونده بودیم. گفتیم اگه هر سه با هم درس بخونیم هم اراده و پشکارمون بیشتره هم حس رقابتی داریم. از فردای اون روز رفتیم دنبال کلاس کنکور و پس از تحقیقات پیاپی و پرس و جوهای متوالی کلاسهای قلم چی رو انتخاب کردیم و با مامانامون رفتیم و ثبت نام کردیم. سه تایی عزممون رو جزم کردیم و از مهر ۷۹ تا تیر ۸۰ کلی زحمت کشیدیم و عرق جبین ریختیم و با حمایت خانواده و پشتیبانی قلم چی روزی حداقل ۸ ساعت درس می خوندیم و هفته ای یه بار هر سه با هم می رفتیم بیرون و هر دوهفته هم یه آزمون می دادیم . خلاصه از شاگردان خوب کانون بودیم. نوبت به انتخاب رشته دانشگاه آزاد رسید و من رشته های آسون رو انتخاب کردم که می دونستم قبول میشم. اما رییس کانون برگه رو ازم گرفت و گفت باید حتما مهندسی کامپیوتر شرکت کنی من مطمئنم تو قبول میشی. منم با کلی دلهره و دودلی قبول کردم... تیر ماه شد و وقت کنکور. ما هم روز کنکور هر چی می دونستیم در طبق اخلاص رو کردیم. تقریبا دو ماه در انتظار جواب بودیم و شب و روز نداشتیم و دلهره و اضطراب پیرمون کرده بود.

روزی که باید جواب کنکور سراسری توی اینترنت می اومد که آیا مجاز به انتخاب رشته هستیم یا نه قرار بود که یکی از بستگان نتیجه رو به دختر داییم بگه اونم به ما بگه. بعد از ۳-۴ ساعت انتظار من و بابا و مامانم دختر دایی جانمون زنگ زد و به من گفت هیچکدوم مجاز نیستیم و تلفنو قطع کرد. منم اونقدر ناراحت شدم که نه روی این رو داشتم که گریه کنم از بس که جلوی خونواده م شرمنده بودم و نه می تونستم آروم باشم. فقط بغض کرده بودم و اینقدر بهم فشار اومده بود که احساس میکردم کله ام داغ شده و چشام داشت در می اومد.دلم می خواست برم یه جایی اونقدر خودمو بزنم تا بمیرم.....مامان و بابام هم که منتظر خبر خوب بودن پنچر و ناراحت شدن اما به روی خودشون نمی آوردن و شروع کردن به موعظه من : " اشکال نداره .. مگه خونواده سخت گیری داری که اینقدر ناراحتی یا مگه پسری که ببرنت خدمت.. بشین بخون واسه سال بعد... " اونا می گفتن و منم گوش می دادم و ذره ذره آب می شدم. بعد یه ربع دختر داییم دوباره زنگ زد و گفت :" سر کارت گذاشتم و دروغ گفتم. مجاز به انتخاب رشته شدی" و داشت حرف میزد و می خندید که چشمتون روز بد نبینه من هم چشامو بستم و دهنم  رو باز کردم و کلی فحشش دادم و تا جایی که می تونستم سرش داد زدم و اون بغض چند صد کیلویی رو ترکوندم و تلفن رو قطع کردم.. حالا بعد اون همه دادو بیداد من بابام هم که گریه های منو دیده بود خون جلو چشاشو گرفته بود طاقت نیاورد و گفت :"من حتما باید حق این دختره (دختر دایی) رو بزارم کف دستش. چه حقی داره با دختر من این شوخی رو بکنه . اگه سکته می کرد باید چه کار می کردیم"بابام واقعا حق داشت تا پای سکته رفته بودم. من و مامانم به زور آرومش کردیم . دختر داییم تا چند وقت جلو چشم بابام نمی اومد....

بعد اون همه اتفاقات رفتیم انتخاب رشته کردیم و آخرای شهریور بود که جواب کنکور اومد و من مهندسی کامپیوتر ساری (آزاد) و مدیریت صنعتی غیرانتفاعی قبول شدم و دختر داییهام هر دو حسابداری قبول شدن. من هم مهندسی کامپیوتر رو انتخاب کردم و از اون روز اول بابام بهم می گفت خانم مهندس  و به آرزوش رسید و من از مهر ۸۰ وارد جمع دانشجویان کشور شدم... 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط حنا   | 


 

ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست .



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط حنا   | 


 حدود بیست و پنج روز میشه که من اومدم  مسافرت پیش خواهرم (مامان پوپلی) و پوپلی و بابای پوپلی . قراره که سه ماه مهمونشون باشم . تا حالا که بهم خوش گذشته خدا کنه بقیه اش هم خوب باشه. من دارم تلاش میکنم که توی این سه ماه زبان انگلیسی مو تقویت کنم. من می خوام خاطرات گذشته و بعضی از خاطرات حال خودمو بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:49  توسط حنا   | 


شخصیت حنا همه مونو یاد دوران بچگیمون میندازه . کارتونی بود که فکر نکنم هیچ وقت فراموشش کنم و تنها کارتونی بود که تمام قسمتاشو دنبال میکردم و دوست دارم دوباره و از اول ببینمش. حنا رو همه میشناسن و دوستش دارن . منم به خاطر علاقه زیادم به اون این اسم رو واسه وبلاگم و به عنوان اسم مستعار واسه خودم انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:22  توسط حنا   |