تبليغاتX
حنا دختری در مزرعه

مادرم چشم به راهه از سفر بیام شب از خدا میخواد که من سحر بیام

 دعای خیر مادرم پناهمه میدونه که جاده رو بی خطر میام

همین روزا میبندم کوله بارمو خبر میدم که دارم از سفر میام

میگم مادر خبر بده به عالم بگو منه خسته ی در به در میام

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

 همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

تموم کوچه رو چراغونی کن جای من هزار تا قربونی کن 

بگو اون داره بر میگرده میاد مادر دور سرت بگرده 

گلاب بپاش رو سنگ فرشه ی تهرون جارو بکش روی غم قلب حیرون

شرابو هدیه کن به زنگ خالی بگو دارم میام به اون حوالی

دارم میام دارم میام به خونمون به دیدن مردمه مهربونمون

 همون خونه که برکت تو سفرشه خدا نشسته توی آسمونمون

حنا بار سفر روبسته و چهار شنبه به کرانه های آسمون پرواز خواهد کرد و بامداد پنجشنبه به خاک پاک ایران و به آغوش گرم خانواده باز خواهد گشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:38  توسط حنا   | 


چهارشنبه توی یکی از پاساژها جشنی به مناسبت روز مادر بود و من و خواهرم و پرنیان هم به طور خیلی اتفاقی به این جشن رسیدیم. در بدو ورود مهمونا به هر مامانی یه شاخه گل رز میدادن که روشون یه شماره بود و می خواستن که آخر جشن یه قرعه کشی کنن و به چند تا مامان هدیه ای بدن. من هم که دلم گل رز میخواست لابلای جمعیت رفتم و خودمو قائم کردم و فقط دستم عین کارآگاه گجت جلو رفت و گل گرفتم و شیطون گولم زد و این کار رو چند بار تکرار کردم تا اینکه در آخر ۶ تا شاخه گل داشتیم.من هیچوقت به حق خودم قانع نبودمو همیشه زیاده خواه بودم (البته خیلی های دیگه هم بیشتر از یه شاخه گل داشتن اینوریها هم از این کارا بلدن) بعد مراسم گل دهی یه مسابقه ی دو بین ۱۲ تا از مادرا برگزار شد و از بین همه شون هم یه پیرزن برنده شد نه اینکه اول شه چون از همه پیرتر بود و از همه بیشتر تلاش میکرد جایزه رو به اون دادن. حالا میخوام اون خانومو براتون توصیف کنم یه پیرزن ۷۵-۷۰ ساله با موهای بلوند شده و بلوز طلایی و کیف طلایی و کفش پاشنه ۸-۷ سانتی طلایی و آرایش قرمز جیغ و دامن کوتاه مشکی. وقتی هم ازش خواستن که بره روی سن برای تشویق شروع کرد به اسپانیایی رقصیدن و بالا و پایین پریدن. حالا من جوون که به خاطر کمبود صندلی مجبور شدم وایستم بعد یه ربع وایستادن خسته شدم و رفتم جلوی جلو روی زمین نشستم و ادامه جشنو در این وضعیت نگاه کردم بعد اینکه اون خانومو دیدم با اون همه انرژی از خودم و بقیه خجالت کشیدم و در انتها هم به علت طولانی شدن برنامه نتونستیم تا آخر بمونیم و با کلی گل برگشتیم خونه.

پنجشنبه هم من و خواهرم به همون پاساژ رفتیم و توی دو تا از فروشگاه ها تبلیغ محصولات LANCOME و Maxfactor بود و هر کسی که میخواست آرایشش میکردن. من و خواهرم هم برای محصولات LANCOME اعلام آمادگی کردیم (افتخار دادیم) و نشستیم تا یه خرده خوشگلمون کردن بعد اون هم که احساس خوشگلی بهمون دست داد و به یه آتلیه تو همون پاساژ رفتیم و یه چند تایی عکس انداختیم. من زیاد از عکسام خوشم نیومد ( شکسته نفسی میکنم) خواهرم میگه که خوبن. 

امروز(جمعه) هم توی مدرسه پرنیان واسه مادرا جشن گرفته بودن و اونجا هم در بدو ورود به همه گل مبدادن (خوشبختانه به من هم دادن و نزاشتن گجت شم) همه بچه ها گروه گروه میومدن و شعر میخوندن و نمایش اجرا میکردن. یه جای برنامه وقتی بچه ها داشتن شعر میخوندن مادرا گریه کردن و من که نمی دونستم محتوای شعر چیه فقط میدونستم غم داره و من هم که سه ماهه دلتنگ مامانم هستم دلتنگتر شدم و دلم گرفت...     نمردیم و روز مادر اسپانیایی ها رو هم دیدیم..

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:18  توسط حنا   | 


سیزده روز تا پایان مسافرتم مونده و بعد اون به ایران برمیگردم و دو ماه بعد اون خواهرم و پرنیان هم میان.  قرار بود با هم برگردیم اما من نمیتونم بیشتر بمونم چون دقیقا روز پروازم ویزای آلمانم تموم میشه و خواهرم هم به خاطر مدرسه پرنیان مجبوره که بمونه. الان داریم کم کم سوغات سفرم رو میخریم. واسه من هم کلی سوغاتی خریده شده که با خودم ببرم اما یه سوغاتی دارم با خودم میبرم که اگه تنبلی نکنم میتونم برای همیشه نگهش دارم و اون هم وبلاگمه. آخه من این وبلاگ رو دو هفته بعد اینکه اومدم اینجا درست کردم و میخواستم خاطرات سفرم رو توش بنویسم اما بیشتر از گذشته و کمتر در مورد مسافرتم نوشتم. چون اینجا نسبت به وقتی که ایران بودم بیشتر به دوران دانشجویی و دوستام فکر میکردم. شاید بعدها بخوام در مورد خاطرات اینجا بنویسم و اینطوریه که هیچوقت خاطراتم به روز نیستن و همیشه با تاخیرن. مهم نیست سعی میکنم که هر کدوم از قلم افتاد و توی وبلاگم ثبت نشد توی ذهنم ثبت بشه.

با اینکه کمتر از سه ماهه که اینجام احساس میکنم بیشتر از ایناست که خانواده م رو ندیدم. هر شب دارم خواب می بینم از خواب خانواده م و فامیل درجه یک بگیرین تا تمام همسایه های چند کوچه بالاتر و پایینتر. دیگه خواب آدمای زنده همه رو دیدم و کم آوردم رسیدم به اموات. از بس که خواب می بینم صبحا که بیدار میشم خسته ام و احساس میکنم توی ۹-۸ ساعت که خواب بودم تمام دنیا و آخرت رو دور زدم و برگشتم.

یه مسئله دیگه هست اینه که نمی دونم چرا هر وقت برنامه ریزی میکنم خیلی کندتر پیش میرم و همیشه از برنامه عقبم. اما اگه برنامه ریزی در کار نباشه اون کار رو خیلی سریعتر انجام میدم . دوران دانشجوییم هم همینطور بود آرزو به دل موندم من هم مطابق برنامه از پیش تعیین شده کارام انجام بشه اما تا حالا که نشده. وقتی اومدم اینجا تصمیم گرفتم که هر روز ورزش کنم و زبان انگلیسی رو ادامه بدم اما حالا میبینم که ورزش هر روزه شده هفته ای سه یا نهایتا چهار بار و زبان هم نصف اونقدری که تو برنامه م بود جلو رفتم. میخوام وقتی رفتم ایران هم زبان رو جدیتر ادامه بدم و هم باشگاه سر خیابونمون که قبلا هم عضو بودم ثبت نام کنم و همچنین دوره طراحی سایت رو هم کامل کنم چون طراحی سایت هم تا نصفش رفتم و ولش کردم. امیدوارم دیگه تنبلی نکنم و همه شون عملی بشن. آخه من عاشق خوابم و هر چه قدر بخوابم سیر نمیشم ولی میخوام این عادتم رو ترک کنم. خدا کنه... شاید باید یه جادو بشه.

                                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:33  توسط حنا   |