با چشمای خیس این چشمه های غم
با گریه زیاد با خنده های کم
انگار تا ابد با این بهونه ها
جای من و تو هم دیوونه خونه هاست
حرفی بزن گلم من کم تحملم .....
این آهنگیه که در حال حاضر دارم گوش میدم و حسابی هم داره بارون میاد. منم دارم می نویسم.
از جراحی که هفته پیش داشتم یه کم بنویسم:
ساعت 7 صبح روز 20 مهر من و دختر دایی سین و پدرم و مادرم و دایی جانمون در بیمارستان حضور داشتیم و بعد از پذیرش و آزمایش خون و کلیه عملیات آماده سازی و پوشیدن لباس بیمارستان اتاق بستری ما رو بهمون نشون دادن و هر دومون توی یه اتاق سکنی گزیدیم و گاهی برای خودمون دعا می کردیم
و گاهی هم خنده
(به خاطر لباس خوشگلی که تنمون کرده بودن) و گاهی هم دلشوره و اضطراب داشتیم. بالاخره ساعت 50/9 یکی از پرستاران به اتاقمون اومد و گفت یکی از خانوما بیان به اتاق عمل و طبق موافقت قبلی سین دوون دوون به سمت اتاق عمل رفت و مادرم هم تا دم اتاق عمل بدرقه ش کرد و من هم توی اتاقم نشسته بودم. ساعت 15/11 هم اومدن دنبال من که برم اتاق عمل . من هم با همه روبوسی کردم و التماس دعا داشتم از همه . من رو به یک اتاق مخصوص بردن و بهم گفتن که روی یکی از این صندلیها منتظربشین . من هم که خیلی دلم می خواست بدونم که توی اتاقای عملی که دور و برم هست چی میگذره سرم رو بردم توی یکی از درای اتاق عمل که ببینم چه خبره یکی از پرستارا اومد و مانع این کار من شد.
توی فکر بودم که چی پیش میاد که دیدم یه دکتر با لباس اتاق عمل اومده جلوم و لبخند می زنه. همون دکتر خودم بود که کارش برای دختر داییم تموم شده بود. باهاش احوالپرسی کردم و ازش پرسیدم حال دختر داییم چطوره ؟ گفت : خوبه دارن میارنش بیرون.
بعد چند دقیقه دختر داییم رو آوردن و رفتم جلو بهش گفتم : چطور بود؟ گفت : خوب بود. نترس اصلا ترس نداره.
بعد اون من رو بردن توی اتاق عمل. روی تخت عمل خوابیدم و دستگاه های مربوطه بهم وصل شد و یکی از دستیارای پزشک اومدن و در رابطه با نوع عمل باهام صحبت کردن و دکتر هم اومدن کنارم و کلیه سفارشات لازم رو بهشون کردم. در حال حرف زدن بودم که یک آمپول خواب به دستم تزریق شد و انگار که هزاران مورچه از دستم رفتن بالا و به سمت سرم و چشام رفتن و چشام بسته شد و بعد 5/2 ساعت بیدار شدم و خودم رو توی اتاق خودم دیدم. مادرم رو دیدم که یخ روی صورتم گذاشته و پدرم و داییم که کنار من و سین وایسادن بعد هم دکترمون که اومده بود بهمون سر بزنه . بعد عمل فهمیدم دلیل اینکه زمان عملم زیاد بوده این بود که انحراف بینی هم داشتم اما خودم خبر نداشتم.
یک شب در بیمارستان موندیم و فردای اون روز هم بعد از اینکه دکتر اومد و اجازه ترخیص رو بهمون داد به خونه رفتیم . دو روز بعد هم تامپون رو از بینیمون در آوردن. تنها چیزی که عذابم می داد نفس کشیدن از دهان بود. دیروز هم گچ و بخیه رو ورداشتیم . تا دو هفته دیگه که چسب هم باز میشه.
جریان بکشم و خوشگلم کن رو که می دونید ... ![]()

بعد رفتن خواهرم و پوپلی و باباش نوبت به رفتن پارسا و خانواده اش رسید. پارسا پسر خاله منه که 6 سالشه و دو هفته ست که به اتفاق مامان و بابا و خواهرش ما رو تنها گذاشتن و برای همیشه به انگلیس رفتن. شب آخری که مراسم گودبای پارتی بود همه فامیل برای خداحافظی خونه خاله جمع شده بودن. سری به سری فامیلا می رفتن و وقت خداحافظی گریه میکردن. پارسا به حدی عصبانی بود که به هیچکس اجازه خداحافظی نمی داد. ما تقریباً آخرین کسانی بودیم که از خونشون رفتیم و وقتی که خواستم پارسا رو بغل کنم و ازش خداحافظی کنم با رگباری از اسباب بازی مواجه شدم. آقا پارسا هر چی اسباب بازی داشت به سمت من پرتاب کرد و همه ما رو مورد فحاشی قرار داد. خلاصه خداحافظی خیلی با شکوهی با پارسا داشتیم.
چند شب پیش هم داییم به اتفاق خانوادش خونه مون بودن و داییم آخر شب احساس کرد که قفسه سینه ش درد میکنه تا فردا صبح تحمل کرد و فردی اون روز پیش دکتر رفتن و بعد از معاینه و نوار قلب گرفتن دکترا تشخیص دادن که تا 24 ساعت آینده احتمال حمله قلبی وجود داره و برای همین دایی به CCU منتقل شد. ما هم سریع خودمون رو به بیمارستان رسوندیم و دیدیم که دارن میبرنش و مامان و بابام و زن دایی و پسر داییم هم هستن و با اینکه دکتر گفت که به خیر گذشته مادرم همچنان داییم رو می بوسید و گریه میکرد. دایی جان ما دو شب در CCU بستری بودن و دیروز هم مرخص شدن. خوشبختانه به خیر گذشت .
پنج شنبه این هفته ما و کل فامیلهای پدری و مادری به یک عروسی دعوتیم. ما هم یک هفته ست که داریم تدارک این عروسی رو می بینیم و داریم خودمون رو آماده می کنیم. فکر کنم خیلی خوش بگذره .



