تبليغاتX
حنا دختری در مزرعه

                               

یادم میاد اولین روزایی که به ساری رفتم چه وقت کنکور و ثبت نام دانشگاه و برای تحویل گرفتن خوابگاه مامانم همرام بود. قرار بود بعد از جابجا شدن من در خوابگاه همون روز مامانم برگرده اما به محض اینکه گفت من حالا میخوام برم گریه های من شروع شد و اشکام هم سرازیر. مامان هم دلش واسم سوخت و اون شب رو پیشم موند. آخه من تا اون وقت اصلا از خانواده م دور نشده بودم. فردا صبح اولین روز دانشگاه رفتن من بود و  کلاس ریاضی یک داشتم. من و مامان تا میدون امام ساری با هم رفتیم ولی از اونجا دیگه راهمون از هم جدا میشد. من با یه دنیا غصه ازش جدا شدم و تا دانشگاه رو پیاده رفتم. اون موقع دانشگامون سه راه جویبار بود اما به محض فارغ التحصیلی من به خیابون دریا منتقل شد و آرزوی یک روز در دانشگاه جدید بودن به دلم موند.

روز اول بعد کلاس ریاضی تنها به خوابگاه برگشتم و باید بگم که مسیر برگشت رو گم کردم و بعد از اینکه تمام خیابون قارن و فرهنگ رو یه دور شمسی قمری زدم تونستم خوابگاه رو پیدا کنم. فردای اون روز پرین به خوابگاه اومد و هم اتاقی من شد و اون روز ناهار رو با هم خوردیم و عصر بیرون رفتیم و دوستیمون از اونجا شروع شد. یک هفته بعد جودی ابوت و خاله ریزه هم اومدن. البته اونا از ترم قبل همدیگه رو میشناختم و من فقط توشون غریبه بودم. اولا زیاد باهاشون صمیمی نبودم و بعدها بهم گفتن که چند روز اول از من خوششون نمی اومد چون فکر میکردن من یه دختر خشک و جدی هستم (نمی دونم چرا هر کی منو برای اولین بار میبینه این نظر رو میده) اما بعد با اخلاق من آشنا شدن و صمیمیت و رابطه مون اون قدر زیاد شد که به رفت و آمد خانوادگی انجامید و هنوز هم ادامه داره...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:47  توسط حنا   |