تبليغاتX
حنا دختری در مزرعه

همه ما (خانواده حنا) خیلی دلمون گرفته چون ۲ ماه پرنیان و مامان و باباش پیشمون بودن و حسابی جمعمون جمع بود و هر شب مهمونی و گردش و تفریح و خوشگذرونی. اما حالا ما رو تنها گذاشتن و از پیشمون رفتن. خیلی دلمون براشون تنگ شده و یک کم طول می کشه که به این وضعیت عادت کنیم.  

من هم از وقتی که به ایران برگشتم خیلی دیر به دیر آپ میشم. یه دلیلش اینه که تنبلم و دلیل دیگش سرعت پایین اینترنت خونگیه. واقعا حوصله ام رو سر میبره تا بخواد یه صفحه باز شه. وبلاگ من هم اکثراْ قالبش نصفه و نیمه باز میشه. میترسم با این تاخیرام دوستای خوب وبلاگیمو از دست داده باشم و این موضوع منو خیلی ناراحت میکنه. همینقدر هم که میام می نویسم به خاطر داشتن دوستای خوبی مثل شماست.

توی این مدت که خبری ازم نبود اتفاقات زیادی افتاد. مثلاْ یه هفته با یکی از دخترعموهام به گنبد کاووس (یکی از شهرهای استان گلستان) رفتیم و خونه یکی از دوستامون بودیم. اونجا هم خیلی بهمون خوش گذشت و جزء یکی از خاطرات خوبمون شد. اما آخرین شب یه جوری به دخترعموم زهر شد. من و دخترعموم و دختر صاحبخونه به پشت بوم رفته بودیم و نشسته بودیم و مشغول خاطره تعریف کردن بودیم که من دیدم یه سوسک از روی کتف دختر عموم اومد سمت گوشش و تا چشمش به من خورد مسیرش رو عوض کرد. من جیغ زدم و گفتم سوسک و تمام پله های ساختمون رو پابرهنه تا پایین دویدم و دخترعموم فکر میکرد که سوسک روی زمینه و روی زمین دنبالش میگت که یه هویی شاخک سوسک خورد به گردنش و دید که سوسک روی سینه اش داره راه میره. سوسک دیدن همانا و جیغ بنفش زدن و های های گریه کردن همانا.... تا حدی که ۲ تا از همسایه های کناری همه دوون دوون اومدن روی پشت بوماشون. فکر کردن یکی مرده. در حین جیغ زدن و دست و پا زدن دختر عموم و التماسهایی که میکرد از دختر صاحبخونه سوسک رفت توی لباسش و روی تنش بالا و پایین می دوید. من هم که نگران گوشیم بودم که روی زمین وزیر دست و پا گذاشتمش برگشتم بالا و فقط سفارش گوشیمو میکردم که مواظب گوشی باشین نره زیر پاتون و دوباره برگشتم و گفتم گوشیمو حتماْ بیارین پایین و دوباره میدویدم پایین. تا اینکه گروه امداد که پسر صاحبخونه بود سر رسید و دختر عمومو نجات داد . لازم به ذکر است که این دختر عموی ما توی زندگی از هیچ چیز به اندازه سوسک وحشت نداره و از قبل به من گفته بود حاضرم مار بره توی لباسم اما سوسک نره. حالا ببینین چه حالی داشت . تا ۱ ساعت بعد اون ماجرا همچنان تنش میلرزید و گریه میکرد اما من فقط میخندیدم از اینکه چقدر بامعرفت بودم. فرار رو به قرار ترجیح دادم و هر ازگاهی هم برمیگشتم و سرم رو میبردم توی در پشت بوم و سفارش گوشیمو میکردم. دختر عموم میگفت که اون لحظه هایی که میومدی بالا و حرف از گوشی میزدی واقعاْ ازت متنفر شده بودم و تعجب میکردم از این همه .... خلاصه اون شب از خاطرات خوب من و از بدترین خاطرات دختر عموم بود و گفته که دیگه هیچ وقت به امید من به مسافرت نمیاد.

بعد اون هم به ساری رفتیم و یکی از دوستای خیلی خوبم که ۲ سال ازش بی خبر بودم رو دیدم و ۲ ساعتی با هم بیرون بودیم و غروب همون روز برگشتیم به شهر خودمون.

امیدوارم برای همه تابستون خوبی بوده باشه ما که خاطرات و اتفاقات بدش (که یه مورد بود) رو به فراموشی سپردیم و به خاطرات خوبش فکر میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:14  توسط حنا   |