
بعد رفتن خواهرم و پوپلی و باباش نوبت به رفتن پارسا و خانواده اش رسید. پارسا پسر خاله منه که 6 سالشه و دو هفته ست که به اتفاق مامان و بابا و خواهرش ما رو تنها گذاشتن و برای همیشه به انگلیس رفتن. شب آخری که مراسم گودبای پارتی بود همه فامیل برای خداحافظی خونه خاله جمع شده بودن. سری به سری فامیلا می رفتن و وقت خداحافظی گریه میکردن. پارسا به حدی عصبانی بود که به هیچکس اجازه خداحافظی نمی داد. ما تقریباً آخرین کسانی بودیم که از خونشون رفتیم و وقتی که خواستم پارسا رو بغل کنم و ازش خداحافظی کنم با رگباری از اسباب بازی مواجه شدم. آقا پارسا هر چی اسباب بازی داشت به سمت من پرتاب کرد و همه ما رو مورد فحاشی قرار داد. خلاصه خداحافظی خیلی با شکوهی با پارسا داشتیم.
چند شب پیش هم داییم به اتفاق خانوادش خونه مون بودن و داییم آخر شب احساس کرد که قفسه سینه ش درد میکنه تا فردا صبح تحمل کرد و فردی اون روز پیش دکتر رفتن و بعد از معاینه و نوار قلب گرفتن دکترا تشخیص دادن که تا 24 ساعت آینده احتمال حمله قلبی وجود داره و برای همین دایی به CCU منتقل شد. ما هم سریع خودمون رو به بیمارستان رسوندیم و دیدیم که دارن میبرنش و مامان و بابام و زن دایی و پسر داییم هم هستن و با اینکه دکتر گفت که به خیر گذشته مادرم همچنان داییم رو می بوسید و گریه میکرد. دایی جان ما دو شب در CCU بستری بودن و دیروز هم مرخص شدن. خوشبختانه به خیر گذشت .
پنج شنبه این هفته ما و کل فامیلهای پدری و مادری به یک عروسی دعوتیم. ما هم یک هفته ست که داریم تدارک این عروسی رو می بینیم و داریم خودمون رو آماده می کنیم. فکر کنم خیلی خوش بگذره .


